تبليغاتX
ساده و همیشگی
هه! چقدر این وبلاگ همه ش اعلام خستگی شده!

مثل بقیه وبلاگا!

یک سری خبر جدید هست، ولی چون الان خیلی حالم خوب نیست نمیدم که بد نشه! خیلی لطف بزرگیه در حق این وبلاگ که هر وقت حالم خوب نیست یادش میفتم! نه؟

سر می زنم، مرتب تر، و در زمان هایی که شاد هم هستم! ان شا الله.

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 19:52 |
غمگین.

بسیار غمگین.

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 18:50 |
خیلی برای من جالبه... چند بار باید بهت اثبات شه که این صرفا یک ادعاست؟ نمی گم که حتی ادعا ئه ها، ولی خب... خودشم نمی دونه که این صرفا یک ادعاست!

خدایا... چرا خب ؟ چرا ؟ خدایا... باز هم که ولم کردی... باز هم که داری تنهام می ذاری... باز هم که خسته شدم... باز هم که دلم تنگ شده... باز هم که دارم دیوونه می شم... باز هم که بابامو می خوام... باز هم که دلم می خواد سر بذارم به بیابون...

دوست دارم خدا... خیلی... تو رو به خودت قسم! دیگه تنهام نذار... با صدای بلند و صورت خیس دارم صدات می کنم... من خسته م... از خودم، از همه چیز... تو رو به خودت قسم... دیگه تنهام نذار...

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 1:19 |
و الان چیزی نزدیک به صبحه، اما من هنوز نخوابیدم، نه قصد خوابیدن دارم...

نمی دونم دلم یه تغییر اساسی می خواد، یه چیز فوق العاده. از مدل برزخی حالم به هم می خوره... ای کاش یه اتفاق خوبی می افتاد... سرم درد می کنه، سردمه! می خوام برم بخوابم، یه ذره هم عصبیم. ای کاش کمی بهتر بودم.

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 3:21 |
خیلی فاجعه ست حالم... خیلی! گر گرفتم، غمگینم. گریه ناکم.

ای کاش اشک هام سرازیر بشن، خلاص شم! نمی دونم از این وضعیت واقعا بدم میاد. این چه وضعیتیه آخه...

خدایا... خواهش می کنم کمکم کن... خواهش می کنم...

+ نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 1:22 |
خسته... کوفته... غمگین... مثل همیشه... مثل اکثر وقتا.
+ نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 0:33 |
این جا واقعا عجیبه... جن داره... هر وقت چرت و پرت می نویسم، خودش قاطی می کنه، می پرونه نوشته هامو!

+ نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 0:3 |
شیوا جان... عزیزم. به تو چه؟ چرا اینو نمی فهمی؟ چرا این قدر فضولی؟ چرا تمومش نمی کنی؟

به تو چه؟ واقعا به تو هیچ ربطی نداره. لطفا دیگه ذهنتو این قدر مشغول چیزایی که به تو هیچ ربطی نداره نکن. خیلی لطف می کنی. مرسی.

+ نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:6 |
سلام وبلاگ! چطوری؟

من اصلا خوب نیستم. خیلی خیلی عجیب حالم بده.

دلم تنگه. ناراحتم. سکوتی هم منو در برگرفته. منتظرم بالاخره یکی بیاد به حرفام گوش کنه.

خدایا...

+ نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:25 |
مطمئنم یه روز خودت از این که به من خیانت کنی، پشیمون میشی. مطمئنم. ولی منتظر نیستم. منتظر دیدن اون روز نیستم، چون اون روز احتمالا هیچ ارزشی برای من نداری.

+ نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:14 |